و اما این تکنولوژی لعنتی که اگه نبود شاید هر روز عصر حوصله من سر می رفت و شاید اینقدر سعی نمی کردم که تو هر زمینه ای یه چیزی بفهمم و بنویسم که اگه این تکنولوژی لعنتی نبود حرف دلمو هیچکی نمیشنید . شاید این تکنولوژی اون قدر ها هم لعنتی نباشه . ما نسل سومی ها و چهارمی ها و شاید پنجمی ها اینو فهمیدیم اما نمی دونم این نسل های حسود و اصولا مشکوک قبل از ما ها کی می خوان اینو بفهمن .
اول از همه رفتم سایت imdb ونمره فیلم رو دیدم 5.4کم بود ولی من که همیشه کارهای شیامالان رو دوست داشتم فارغ از نمره ضعیف فیلم اون رو دیدم اون قدر ها هم بد نبود البته چون من یه جورایی شیامالان رو دوست دارم شاید نمی تونم بگم که بد بوده یا نه ولی من بدم نیومد . موسیقی متن فیلم هم به چشم میاد بهتره بگم که به گوش میاد که من نمی دونم این خوبه یا بده ولی در هر حال به فضای فیلم می خوره . سکانس هایی در فیلم خیلی کلیشه ایی و نخ نماهستند مثل معلمی که در مدرسه با بچه ها به صورت کاملا اتفاقی داره با بچه ها در مورد درسی بحث می کنه که همون روز چیزی شبیه اون اتفاق افتاده و شاید بیشتر برای کد دادن در مورد اتفاقات قبلی و بعدی گذاشته شده باشه ولی در کل خیلی خوشایند نیست .
چیزی که در این فیلم هست اینه که شما در طول تماشای فیلم در بعضی از صحنه ها حس تماشای یک فیلم مستند ( نیمه مستند ) دارید که شاید یه علت دوربین روی دست باشه .
در پایان فیلم هم صحبت کردن مرد و زن از طریق اتاقهایی که چند متر با هم فاصله دارند و از طریقی که در جنگ ابداع شده به هم طوری مرتبط شده اند که صدای اتاق دیگر به وضوح در آن شنیده می شود هم به نظر خوب می یاد ولی در کل انتظار از شیامالان بیشتر بود .
چند ثانیه ای میشه که به عکس دکتر شریعتی خیره موندم . راستش گیج شدم و یه علامت سوال گنده تو ذهنم درست شده . چرا توی این عکس دکتربعد ازسی وچند سال هنوز داره لبخند می زنه ؟ ، مگر نه اینه که ناراحتی ، عصبانیت و کینه از خصوصیات لاینفک انسان هاست . پس دلیل این لبخند بعد از این همه سال و بعد از این همه نامردمی ها ، دروغ ها ، تهمت ها که به او ارزانی داشتن چیه ؟ کمی حافظه هاتون رو بررسی کنید و در حرف هایی که در این سالها گفتنه شده تامل کنید ، آن چنان که گفتند او اسلام را به گند کشید ، خدایا که باورش می شد یعنی منظورشان او بود ، که را چنین خطابه می کردند ، او ؟ ، همانی را که بسیاری در دوران بی دینی ، اسلام را به واسطه او شناختند ، او را که شخصیتش در قالب اسلام معنا می شد ، او را که عمرش را در راه معرفی اسلام و اسلام مدار گذاشته ، حالا شما هم باید با من هم عقیده شده باشید که آقای دکتر نه تنها نباید لبخند بزنه بلکه باید چهره ای گرفته و اخم کرده داشته باشه و چه بسا گریه کنه نه به حال خود که به حال ما ، کسی چه می دونه ، شاید اینم خودش یه جور درسه باشه .
صبح روز بیست و هشتم اسفند ماه و یک روز قبل از شروع تعطیلات عیده و صف بانک خیلی شلوغ . کلی آدم تو صف وایستادن . درمیانه های صف پیرمردی با لباس های ساده ولی خیلی مرتب دیده می شود . از ظاهرش می شه به راحتی حدس زد که یک بازنشسته است که برای دریافت حقوق بازنشستگی و پاداش آخر سالش اومده . صف خیلی به کندی پیش میره . پیر مرد داره به کارها و برنامه های امروزش و پس از دریافت پول از بانک فکر می کنه . آن چنان توی/ این افکار غرق شده که متوجه جلو رفتن صف نیست . یکی از پشت محکم به روی شونه اش میزنه پدر جان ، پدر جان ، حواستون کجاست ، صف رفت جلو ، پیرمرد به خودش می یاد و چند قدم به جلو میره . حدوداً دو ساعتی تو صف بود تا بالاخره نوبتش رسید ، خسته نباشی پسرم ، بیا این فیش رو پر کردم . همه موجودی رو می خوام لطفاً . همشو پدر جان مطمئنی ؟ این رو کارمند بانک می گه . آره بابا جان ، آره . کارمند بانک با سرعت شماره ها رو وارد کامپیوتر می کنه بعد از یه مکث کوتاه ، پدر جان موجودی تون از این چیزی که این جا نوشتید کمتره ، کمتره یعنی چی کمتره ؟ چه قدره ؟ 3540 تومن ، نه آقا حتماً شماره حساب رو اشتباه زدی . یه بار دیگه بزن اگه می شه . نه پدر جان درسته ، مگه شما حسین عزیز زاده فرزند محمد نیستی ؟ آره درسته ، خودمم . نفر پشتی طلبکارانه می گه قربونت بشم شبه عیده ما هم کار داریم به خدا ، می گه پول تو حسابت نیست دیگه ، بالاخره چی کار کنم من می تونم دو هزار تومنش رو بدم می خوای ؟ این رو کارمند بانک می گه . نه بابا جان من با دو هزار تومن چیکار کنم آخه ؟ کارمند بانک با بی حوصلگی فیش پیرمرد رو پاره می کنه و میگه پدر جان بیشتر از این وقت بقیه رو نگیر لطفاً . بفرمایید خواهش می کنم . بفرمایید .
پیر مرد انگار دنیا رو سرش خراب کردن ، نای رفتن رو نداره و چشاش از شدت ناراحتی دارن سیاه می شن ، خودشو به زحمت به یکی از صندلی های انتظار بانک می رسونه و میشینه . تو چشاش یه برق امیدی هنوز دیده می شه ، به ساعتش نگاه می کنه تقریباً دوازده ظهر شده ، پیش خودش فکر می کنه اگر بخواد برای اعتراض و پیگیری به هرجایی هم بره تا برسه اونجا تعطیل می شن و برای شیش هفت روزی همه جا تعطیله . سرش رو به پایین میندازه ، داره به حرف های زنش که صبح داشت به همراه لیست خرید عید بهش می گفت فکر می کنه ، دستش رو تو جیبش می کنه دو سه هزار تومن بیشترتو جیبش نیست ؛ چشش می افته به لیست خریدش برای عید ، میوه شیرینی آجیل ... ولی با کدوم پول . یاد چشای منتظر نوه هاش سرسفره هفت سین برای گرفتن عیدی ، چشای پیرمرد پراز اشک شده ، بدون اینکه کسی متوجه بشه با دستمال اشکاشو از پشت عینک پاک می کنه ، یک لحظه از ذهنش عبور می کنه که بره و از دوستی ، آشنایی کسی پولی رو قرض بگیره اما چه طوری ، پیر مرد الان هفتاد و چند ساله که با آبرو زندگی کرده ، حاظر نیست آبروی چندین و چند سالش به چیزی بفروشه .
پیرمرد از جاش بلند شد و در حالی که دیگه اون برق امید تو چشاش نبود از بانک رفت بیرون و اون روز رو تا آخر شب در خیابان های شهر قدم زد . اینفدر گشت و گشت و گشت تا در سیاهی های شهر گم شد ...
یکی بود یکی نبود سرزمینی بود خوش و خرم . مردم این سرزمین در صلح و صفا و آرامش زندگی می کردند و هر سال آزمونی بزرگ شایدم خیلی بزرگ در این سرزمین انجام می شد برای ورود به دانشگاه . این آزمون بزرگ به ظاهر فقط برای ورود به دانشگاه انجام می شد ولی به مرور زمان شده بود یه غول . یه غول با شاخ و دم ! شده بود مایه تبعیض بین جوونا . شده بود وسیله شناخت اهل از نا اهل . با هوش از بی هوش . مرد از نا مرد . غنی از فقیر . خلاصه هر سال تعداد زیادی از جوونا با هزار امید و آرزو با هزار ذوق و شوق کسب دانش ! می کردند و خودشونو برای این کارزار آماده می کردند اما غافل از اینکه این کارزار مرد همی خواهد و گاو ... . خلاصه با هر دردسری بود خودشونو آماده می کردند تا صبح یکی از اولین روز های تموز و فصل گرما از خواب شاهانه به سان یوز غرنده از بستر می خروشیدند و پس از رفع حاجت و ارزاق نیم چاشتی بس دل پذیر زره و کلاه خود مزین به نشان کیانی نایک و پوما بر تن می کردند و از لوازم و اسباب حرب به قدر نیاز و بضاعت اعم از خود کار بیک و مداد سیاه نرم هاش ب و پاک کن استدلر و مداد تراش شمشیری بر رخش خویش می بستند و عازم این کارزار مرد آزمای می شدند . در محل آزمون قریب به اتفاق این جوانان از فرط استیصال رعشه ای بس غریب بر دستان معصومشان حس می کردند . بالاخره پس از اتراق در محل منحصر به خود پوستین سوالات رو پیش روی خود می دیدند و با دمیده شدن بوق و زده شدن کوس امتحان جملگی هجومی وحشیانه و دد منشانه به سمت پوستین سوالات می بردند و از صبح الطلوع تا زمانی که خورشید به بالاترین منزلش در آسمان برسد به سان بوفی به پوستین خیره می ماندند و حتی آنی و کمتر از آنی از آن چشم بر نمی گرفتند تا بالاخره این کارزار هم به اتمام می رسید و همه از این نبرد خسته و درمانده به سرای خود باز می گشتند و جملگی به تماشای گذر زمان می نشستند تا پایان فصل گرما تا دستگاه با شکوه و فرهی که سازمان سنجش آموزش کشور می نامیدندش اسامی برگزیدگان را به اطلاع عموم برساند . اما تعداد این برگزیدگان در قیاس با سیل جوانان مشتاق دانشگاه مثل رود نیل بود و نهر آبی .
می رویم می آییم می بریم می آریم بد در این پیچ و خم زندگی گم شده ایم
می خندیم می گریم می ترسیم می زنیم می خوانیم می نویسم بد در این پیچ و خم زندگی گم شده ایم
می خریم می فروشیم می نشینیم می ایستیم بد در این پیچ و خم زندگی گم شده ایم
می کاریم می بریم می سوزانیم می زنیم می خوریم می پریم بد در این پیچ و خم زندگی گم شده ایم
می اندیشیم می فهمیم می فهمانیم بد در این پیخ و خم زندگی گم شده ایم
می خریم می پزیم می خوریم می تراشیم می خراشیم می فراشیم بد در این پیخ و خم زندگی گم شده ایم
پیرمرد اینها را زیرلب گفت و با حالتی بی رمق عینک ته استکانیش را در آورد و روی میز گذاشت و به آرامی سرش رو روی میز گذاشت و برای همیشه به خواب رفت . چند لحظه بعد طفلی چند ساله در چوبی بزرگ اتاق را با صدای جیر جیر بلندی باز کرد و داخل شد . طفل بروی صندلی روبروی پیر مرد نشست و عینک پیر مرد را به چشمانش زد و شروع کرد به زمزمه کردن :
می رویم می آییم می بریم می آریم ...
آزمونی در پیش رو داشتم به حد اعلا دشوار و بنده هم که از عقل و خرد فقط در حد کفایت برای اوامر روزمره در چنته داشتم .
حیران و سرگردان و سر در جیب مراقبت فرو برده که چگونه با این معضل مقابله کنم ولی هیچ روشی گویی کارساز نبود که به سان یوزی از جا پریده و به سراغ شیخ اجل رفتم وپس از کسب اجازه دخول به آستان کبریایی ایشان شرف یاب شدم .
شیخ بسیار خاموش و آرام بود و اندر خواندن کتاب حری باطر نسخه سابعه آن چنان مستغرق که گویی از این عالم خاکی به جد دل بریده و به مرحله انقطاع رسیده . در همین احوالات بود که گفتم یا شیخ اگر رخصت می دهید معضلی بس بزرگ وبه غایت غریب را به استحظار برسانم که کلید رفع آن تنها در دستان مبارک شماست . شیخ به نشانه تایید سری تکان داد و سر از آن کتاب مذکور برداشت و با آن نگاه نافذش در دیدگانم نگریست و منتظر . گفتم یا شیخ مرا آزمونی در پیش است به غایت دشوار که اغیار در فرنگستان آنرا کوییز نامند و بنده حقیر در مقابل آن ناتوان مینمایم .
شیخ درنگی کرد و از زیر ابای خود وسیله بیرون آورد به سان هونگ و آنرا در دستم قرار داد . گفتم یا شیخ مرا تا کنون با سحر و جادو کاری نبوده است لطفا بنده را عفو نمایید و راهکاری درخور حال درویشان عرضه بفرمایید . شیخ اجل با نگاه نافذش لبخندی زد و گفت ای پسر این را که میبینی و در دستان توست موبایل نامی است حاوی کارت سیم پارس سلول . آنرا در ردای خود گذار و به آزمون برو . در اوقاتی که احساس نمودی سولات آزمون بر تو مستولی یافته دستی بر آن بیاسای تا پاسخ آن سوال بر روی آن ظاهر گردد .
گفتم یا شیخ گره از مشکلم گشودی و آنچنان سرمست شدم که دامنم از دست برفت و از یاد بردم که دامنی پر کنم از موبایل هدیه اصحاب را . سرمست و شاد و با کسب رخصت از شیخ آستان کبریایی شیخ را ترک گفتم و به سان طفل گریز پای تا مدخل دانشکده را دوان دوان و گاه خرامان رفتم .
در آزمون با خیالی آسوده جلوس فرموده بودم و منتظر فرصتی مناسب برای اجرای اوامر پلید و اهریمنی شیخ . بالاخره فرصت مناسب فرا رسید و آن هونگ سان را از زیر ردای خویش بیرون کشیده و دستس بر آن ساییدم به دور از نگاه سنگین مراقبان اما رویدادی پدیدار مشد . دگر بار دستی بر آن ساییدم تا پیغامی بمانند وحی بر آن ظاهر شد : نو نت ورک ...
یار ما چون نیستی ، با هر که خواهی یار باش
«وحشی بافقی»
اين كارگردان ضمن اشاره به قسمت اخير پخششده از سريال «شهريار» در جمعه گذشته به ايسنا گفت: معمولا بر روي حذفيات سريال «شهريار» اگر قرار بود جملهاي، يا تصويري كوتاه شود با هماهنگي بين بنده و مهدي فرجي(مدير شبكه دو سيما) اتفاق ميافتاد؛ چون از ابتداي ساخت توافقاتي انجام داديم كه هرگونه تغيير ايجاد شود، با من درميان بگذارند.
وي تصريح كرد: اما براي اولينبار در جمعهاي كه گذشت، از قسمت نوزدهم سريال «شهريار» با تايم حدود 60 دقيقه فقط هفت دقيقه به نمايش درآمد و بيش از 50 دقيقهي سريال از سوي «سيمافيلم» حذف شد؛ بنابراين از قسمت نوزدهم فقط 6 تا 7 دقيقه به اضافه قسمت بيستم، بهعنوان قسمت 19 پخش شد و بسياري از موضوعات عاشقانهي بين شهريار و همسر وي (عزيزه) حذف شده است.
تبريزي يكي از دلايل عمده اين اتفاق را مربوط به نامه اعتراضآميز يكي از دختران شهريار به رييس سازمان صدا و سيما دانست و گفت: اين نامه براي رييس سازمان صداوسيما نوشته شده و باعث شده مسوولان سازمان نسبت به اين سريال با احتياط رفتار كنند.
براساس اين نامه بنده جلسهاي با مسوولان سيما فيلم داشتم و بندبند موارد را توضيح دادم و دوستان در اغلب موارد قانع شدند. اما به يكباره به زيباترين صحنههاي قسمت نوزدهم كه رسيديم اغلب صحنهها حذف شد.
تبريزي اين روند را براي پخش اين سريال تاسفبرانگيز دانست و گفت: اين اتفاق بدي براي من بود؛ بنابراين سعي خواهم كرد كه در مجامع فرهنگي و دانشگاهها قسمت نوزدهم سريال را به طور كامل پخش كنم تا حداقل يك عده از مردم كه علاقهمند، اين بخش را كامل ببينند.
اين كارگردان خاطرنشان كرد: مواردي كه از بخش نوزدهم سريال حذف شده مساله مميزي نداشته، بلكه مربوط به اعتراضات يكي از دختران شهريار است.
او اظهار اميدواري كرد كه براي دو قسمت باقيمانده اتفاقي نيفتد و افزود:در صورت تكرار، سريال را هم در مجامع فرهنگي و دانشگاهي نمايش خواهد داد. چون سريال ساخته شده هيچ ادعاي براي نمايش همهي واقعيتهاي زندگي شهريار ندارد و اساسا تاكيد بر واقعيات از طريق فيلم مستند اتفاق ميافتد، در حالي كه سريال «شهريار» يك اثر نمايشي است و اساسا اين امكان وجود نداشت كه ما به همه جزييات زندگي «شهريار» بپردازيم.
وي تصريح كرد: خانوادهي محترم شهريار از ابتدا در جريان ساخت اين سريال قرار داشتند و با سفري كه من و آقاي اردشير رستمي قبل از آغاز تصويربرداري به شهر تبريز داشتيم با فرزند شهريار آقاي هادي بهجت تبريزي به گفتو گويي مفصل در اين زمينه نشستيم كه نوار ضبط شدهي اين گفتوگو نيز موجود است.
متاسفانه در آن دوره هيچ يك از دختران شهريار حاضر به گفتوگو با ما نشدند و نسبت به ما كم لطفي كردند؛ صرفا گفتو گوهاي آقاي هادي بهجت تبريزي و بقيهي اساتيدي كه در تبريز حضور داشتند و با ما گفتو گو كردند مبناي اصلاحاتي شد كه بر روي فيلمنامهي نهايي انجام داديم.
وي اعلام كرد در يك فرصت مناسب با حضور عوامل اين سريال در ايسنا، توضيحات كاملي دربارهي مجموعهي «شهريار» ارائه خواهد داد.
خوب حالا تازه دردسرا انگار شروع شده چون نمی دونم چی بنویسم و دچار شورتج سوژه (بخانید کمبود موضوع) شدم . خب دیروز که با هوشنگ بی مخ رفته بودیم بیرون ازش یه سوژه خاستم ولی مخ اونم انگار از من تعطیل تر بود . خلاصه سوار اتوبوس شدیم و تمام صندلی های اون با آدمای جورواجور پر شده بود به ذهنم رسید که از اونا یه کمکی بگیرن حداقلش اینه که اونا چنتا پیرن از من بیشتر پوشیدن!
روبروی ما دو پیرمرد نشسته بودند و پشت سر اونام دوتای دیگه . به اونی که روبروم نشسته بود گفتم که یه موضوع خوب به من پیشنهاد بده اونم نه گذاشت نه ورداشته گفت : احمدی نژاد . با گفتن این حرف پیرمرد بغلیش که تمام این مدت داشت چرت میزد با شنیدن این کلمه ییهو از جاش پرید و چشتون روز بد نبینه شروع کرد از اقتصاد و گرونی گرفته تا طرح امنیت اجتماعی همه رو به ظرافته هرچه تمام تر به چالش کشید و هرزچند گاهیم برای اثبات حرفاش از فیش حقوقی بازنشستگی و دفترچه بیمه و کوپون و ما یحتوی جیبش کمکی می گرفت ولی از اونجایی که طبقه محترم مرفه بی درد جامعه رو اصولاْ با این چنین مقولاتی کاری نیست برای رفع تکلیف هر ده ثانیه یه بار منو هوشنگ بی مخ یه سری به نشانه تایید تکون می دادیم تا اینکه بحث داشت به جاهای باریکش می کشید که پیرمرد در عین ناباوری بلیطشو از جیبش بیرون درآورد و در حالی زیر لب غر می زد با عجله پیاده شد . آخخخخیییش.
در صندلی عقب تر آنها که دو پیرمرد دیگه نشسته بودند یکی از اونها که مو و ریش سفید بلندی داشت در بین صحبت های اون پیرمرده سرشو جلو ما آورد که چیزی بکه اما نیدونم چرا نمیگفت بعد از پیاده شدن پیرمرد هم چند باری به چشام زل می زد و می خاست چیزی بکه ولی نمیگفت . منم که متوجه شده بودم بهش نگاه میکردم تا بگه ولی نگفت تا اتوبوس تو استگاه وایستاد و یر مرد بلند شد و با بلند شدنش دیدم که یه دست کت و شلوار سفید و یه پیرن سفید خیلی تمیز به تن داره . موقع رد شدنش با دستش چند ضربه ای به شونم زد و پیاده شد . نفهمیدم منظورش چی بود . هوشنگ بی مخ ازم پرسید می شناختیش بهش گفتم:آره .
بعد از این همه ماجرا مام به ایستگاهمون رسیدیم و پیاده شدیم . و من که هیچ سوژه ای برای نوشتن نداشتم تصمیم گرفتم از همین سوژه گردی به عنوان سوژه استفاده کنم .
یا حق
