تبليغاتX
ساز شكسته
ساز شكسته
از پایان می ترسم و آغاز می کنم...
آدم که نباید به هر دعوتی پاسخ بده
و این دعوت که به خاطرش ابن همه راه کوبیدیم رفتیم سینما تازه پولم دادیم و همه اینا به جهن.... . آدم از این میسوزه که به اون چنتا فیلمسازی که تو ایران دلبسته بودیم یکی یکی دارن با فیلم های معمولیشون جایگاه شون رو از دست میدن . کمال تبریزی حاتمی کیا و بقیه . میگن و می گه ساختار فیلم تازست اپیزودیکه فلانه بهمانه . ما که از این چیزا سر در نمیاریم . ما ها دلمون می خواست بریم و یه آژانس شیشه ای دیگه ببینیم . ورژن ۸۷ ش مثلا ولی نشد دیگه . چی کار کنیم . دلم نمی خواد الکی ایراد بگیرم ولی بازی های بد حال آدم و بد می کنه البته به غیر از گوهر خیر اندیشش که اونم در کنار بقیه نمود داشت .  دل آدم به خاطر حاتمی کیا نمیسوزه حاتمی کیا کیه ؟دل آدم به خاطر آژانس شیشه ای می سوزه به خاطر حاج کاظمش می سوزه . بعدشم هیچی به هیچی  . نیچه می گه آدم که نباید به هر دعوتی پاسخ بده .  
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 10:23 قبل از ظهر توسط هادي |
و اما این تکنولوژی لعنتی......
تو اتوبوس نشستم خیلیم خستم یعنی همه خستن نه فقط من . مردی که از سر و وضعش به نظر می رسه که کارگر ساختمون و یا چیزی شبیه اونه و احتمالا با سطح سواد پایین موبایلش زنگ می زنه از صداش معلومه که موبایل به سختی آنتن می ده مرد می گه نمیشنوم نمیشنوم چی میگی مسیج کن.... . با شنیدن این کلمه از اون مرد با خودم فکر میکنم این تکنولوژی لعنتی که الان همه گیر شده  در عین حال خیلیم تاثیر گذاره . باعث می شه که مثلا سطح سواد جامعه زیاد بشه یا یه چیزی تو این مایه ها که این پیر مردها می گن . ولی انگار این نسل های قبل از ما که اصولا به هر چیز جدیدی که تو زمان خودشون نبوده مشکوکن و نمی خوان که با اون کنار بیان و اینو بفهمن و دایم ساز مخالف می زنن .

 و اما این تکنولوژی لعنتی که اگه نبود شاید هر روز عصر حوصله من سر می رفت و شاید اینقدر سعی نمی کردم که تو هر زمینه ای یه چیزی بفهمم و بنویسم که اگه این تکنولوژی لعنتی نبود حرف دلمو هیچکی نمیشنید . شاید این تکنولوژی اون قدر ها هم لعنتی نباشه . ما نسل سومی ها و چهارمی ها و شاید پنجمی ها اینو فهمیدیم اما نمی دونم این نسل های حسود و اصولا مشکوک قبل از ما ها کی می خوان اینو بفهمن .

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 3:18 بعد از ظهر توسط هادي |
آخرین ساخته شیامالان
                  

اول از همه رفتم سایت imdb  ونمره فیلم رو دیدم 5.4کم بود ولی  من که همیشه کارهای شیامالان رو دوست داشتم  فارغ از نمره ضعیف فیلم اون رو دیدم اون قدر ها هم بد نبود البته چون من یه جورایی شیامالان رو دوست دارم شاید نمی تونم بگم که بد بوده یا نه ولی من بدم نیومد . موسیقی متن فیلم هم به چشم میاد بهتره بگم که به گوش میاد که من نمی دونم این خوبه یا بده ولی در هر حال به فضای فیلم می خوره . سکانس هایی در فیلم خیلی کلیشه ایی و نخ نماهستند مثل معلمی که در مدرسه با بچه ها به صورت کاملا اتفاقی داره با بچه ها در مورد درسی بحث می کنه که همون روز چیزی شبیه اون اتفاق افتاده و شاید بیشتر برای کد دادن در مورد اتفاقات قبلی و بعدی گذاشته شده باشه ولی در کل خیلی خوشایند نیست .

 

 

                   
      

 

 

چیزی که در این فیلم هست اینه که شما در طول تماشای فیلم در بعضی از صحنه ها  حس تماشای یک فیلم مستند ( نیمه مستند ) دارید که شاید یه علت دوربین روی دست باشه .

در پایان فیلم هم صحبت کردن مرد و زن از طریق اتاقهایی که چند متر با هم فاصله دارند و از طریقی که در جنگ ابداع شده به هم طوری مرتبط شده اند که صدای اتاق دیگر به وضوح در آن شنیده می شود هم به نظر خوب می یاد ولی در کل انتظار از شیامالان بیشتر بود .   

 

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 11:34 قبل از ظهر توسط هادي |
در ستایش یک لبخند
                               

چند ثانیه ای میشه که به عکس دکتر شریعتی  خیره موندم . راستش گیج شدم و یه علامت سوال گنده تو ذهنم درست شده . چرا توی این عکس دکتربعد ازسی وچند سال هنوز داره لبخند می زنه ؟ ، مگر نه اینه که  ناراحتی ، عصبانیت و کینه از خصوصیات لاینفک انسان هاست . پس دلیل این لبخند بعد از این همه سال و بعد از این همه نامردمی ها ، دروغ ها ، تهمت ها که به او ارزانی داشتن چیه ؟ کمی حافظه هاتون رو بررسی کنید و در حرف هایی که در این سالها گفتنه شده تامل کنید ، آن چنان که گفتند او اسلام را به گند کشید ، خدایا که باورش می شد یعنی منظورشان او بود ، که را چنین خطابه می کردند ، او ؟ ، همانی را که بسیاری در دوران بی دینی ، اسلام را به واسطه او شناختند ، او را که شخصیتش در قالب اسلام معنا می شد ، او را که عمرش را در راه معرفی اسلام و اسلام مدار گذاشته ، حالا شما هم باید با من هم عقیده شده باشید که آقای دکتر نه تنها نباید لبخند بزنه بلکه باید چهره ای گرفته و اخم کرده داشته باشه و چه بسا گریه کنه نه به حال خود که به حال ما ، کسی چه می دونه ،  شاید اینم خودش یه جور درسه باشه .

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 3:35 بعد از ظهر توسط هادي |
این خانه سیاه است.

صبح روز بیست و هشتم اسفند ماه و یک روز قبل از شروع تعطیلات عیده و صف بانک خیلی شلوغ . کلی آدم تو صف وایستادن . درمیانه های صف پیرمردی با لباس های ساده ولی خیلی مرتب دیده می شود . از ظاهرش می شه به راحتی حدس زد که یک بازنشسته است که برای دریافت حقوق بازنشستگی و پاداش آخر سالش اومده .  صف خیلی به کندی پیش میره . پیر مرد داره به کارها و برنامه های امروزش و پس از دریافت پول از بانک فکر می کنه . آن چنان توی/ این افکار غرق شده که متوجه جلو رفتن صف نیست . یکی از پشت محکم به روی شونه اش میزنه پدر جان ، پدر جان ، حواستون کجاست ، صف رفت جلو ، پیرمرد به خودش می یاد و چند قدم به جلو میره . حدوداً دو ساعتی تو صف بود تا بالاخره نوبتش رسید ، خسته نباشی پسرم ، بیا این فیش رو پر کردم . همه موجودی رو می خوام لطفاً . همشو پدر جان مطمئنی ؟ این رو کارمند بانک می گه . آره بابا جان ، آره . کارمند بانک با سرعت شماره ها رو وارد کامپیوتر می کنه بعد از یه مکث کوتاه ، پدر جان موجودی تون از این چیزی که این جا نوشتید کمتره ، کمتره یعنی چی کمتره ؟ چه قدره ؟ 3540 تومن ، نه آقا حتماً شماره حساب رو اشتباه زدی . یه بار دیگه بزن اگه  می شه . نه پدر جان درسته ، مگه شما حسین عزیز زاده فرزند محمد نیستی ؟ آره درسته ، خودمم . نفر پشتی طلبکارانه می گه  قربونت بشم شبه عیده ما هم کار داریم به خدا ، می گه پول تو حسابت نیست دیگه ، بالاخره چی کار کنم من می تونم دو هزار تومنش رو بدم می خوای ؟ این رو کارمند بانک می گه . نه بابا جان من با دو هزار تومن چیکار کنم آخه ؟ کارمند بانک با بی حوصلگی فیش پیرمرد رو پاره می کنه و میگه پدر جان بیشتر از این وقت بقیه رو نگیر لطفاً . بفرمایید خواهش می کنم . بفرمایید .

پیر مرد انگار دنیا رو سرش خراب کردن ، نای رفتن رو نداره و چشاش از شدت ناراحتی دارن سیاه می شن ، خودشو به زحمت به یکی از صندلی های انتظار بانک می رسونه و میشینه . تو چشاش یه برق امیدی هنوز دیده می شه ، به ساعتش نگاه می کنه تقریباً دوازده ظهر شده ، پیش خودش فکر می کنه اگر بخواد برای اعتراض و پیگیری به هرجایی هم بره تا برسه اونجا تعطیل می شن و برای شیش هفت روزی همه جا تعطیله .  سرش رو به پایین میندازه ، داره به حرف های زنش که صبح داشت به همراه لیست خرید عید بهش می گفت فکر می کنه ، دستش رو تو جیبش می کنه دو سه هزار تومن بیشترتو جیبش نیست ؛ چشش می افته به لیست خریدش برای عید ، میوه شیرینی آجیل ... ولی با کدوم پول . یاد چشای منتظر نوه هاش سرسفره هفت سین برای گرفتن عیدی ، چشای پیرمرد پراز اشک شده ، بدون اینکه کسی متوجه بشه با دستمال اشکاشو از پشت عینک پاک می کنه ، یک لحظه از ذهنش عبور می کنه که بره و از دوستی ، آشنایی کسی پولی رو قرض بگیره اما چه طوری ، پیر مرد الان هفتاد و چند ساله که با آبرو زندگی کرده ، حاظر نیست آبروی چندین و چند سالش به چیزی بفروشه .

پیرمرد از جاش بلند شد و در حالی که دیگه اون برق امید تو چشاش نبود از بانک رفت بیرون و اون روز رو تا آخر شب در خیابان های شهر قدم زد .   اینفدر گشت و گشت و گشت تا در سیاهی های شهر گم شد ...        

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 0:17 قبل از ظهر توسط هادي |
آری این چنین است ای برادر

یکی بود یکی نبود سرزمینی بود خوش و خرم . مردم این سرزمین در صلح و صفا و آرامش زندگی می کردند و هر سال آزمونی بزرگ شایدم خیلی بزرگ در این سرزمین انجام می شد  برای ورود به دانشگاه . این آزمون بزرگ به ظاهر فقط برای ورود به دانشگاه انجام می شد ولی به مرور زمان شده بود یه غول . یه غول با شاخ و دم ! شده بود مایه تبعیض بین جوونا . شده بود وسیله شناخت اهل از نا اهل . با هوش از بی هوش . مرد از نا مرد . غنی از فقیر . خلاصه هر سال تعداد زیادی از جوونا با هزار امید و آرزو با هزار ذوق و شوق کسب دانش ! می کردند و خودشونو برای این کارزار آماده می کردند اما غافل از اینکه این کارزار مرد همی خواهد و گاو ...  . خلاصه با هر دردسری بود خودشونو آماده می کردند تا صبح یکی از اولین روز های تموز و فصل گرما از خواب شاهانه به سان یوز غرنده از بستر می خروشیدند و پس از رفع حاجت و ارزاق نیم چاشتی بس دل پذیر  زره و کلاه خود مزین به نشان کیانی نایک و پوما  بر تن می کردند و از لوازم و اسباب حرب به قدر نیاز و بضاعت اعم از خود کار بیک  و مداد سیاه نرم هاش ب و پاک کن استدلر و مداد تراش  شمشیری بر رخش خویش می بستند و عازم این کارزار مرد آزمای می شدند . در محل آزمون قریب به اتفاق این جوانان از فرط استیصال رعشه ای بس غریب بر دستان معصومشان حس می کردند . بالاخره پس از اتراق در محل منحصر به خود پوستین سوالات رو پیش روی خود می دیدند و با دمیده شدن بوق و زده شدن کوس امتحان جملگی هجومی وحشیانه و دد منشانه به سمت پوستین سوالات می بردند و از صبح الطلوع تا زمانی که خورشید به بالاترین منزلش در آسمان برسد به سان بوفی به پوستین خیره می ماندند و حتی آنی و کمتر از آنی از آن چشم بر نمی گرفتند تا بالاخره این کارزار هم به اتمام می رسید و همه از این نبرد خسته و درمانده به سرای خود باز می گشتند و جملگی به تماشای گذر زمان می نشستند تا پایان فصل گرما تا دستگاه با شکوه و فرهی که سازمان سنجش آموزش کشور می نامیدندش اسامی برگزیدگان را به اطلاع عموم برساند . اما تعداد این برگزیدگان در قیاس با سیل جوانان مشتاق دانشگاه مثل رود نیل بود و نهر آبی .

جوانان بازمانده و درمانده و نا امید از این آزمون پی چاره گشتند به بیچارگی پس جملگی به محضر شیخ اجل رفتند . گفتند یا شیخ ما را چاره ای کن که اگر نکنی به آتشی بسوزانیم همه ما سوا را . شیخ مهلتی خواست تا آنان را چاره ای بیندیشد پس شیخ چهل روز و چهل شب سر در گریبان مراقبت فرو برد تا جوانان بخت برگشته را چاره ای بیندیشد . پس از آن شیخ جوانان را به گرد خود فرا خواند و گفت اینک شما را چاره ای کردم : گفتند یا شیخ هر چه گویی می پذیریم که ما به حد غایت به تحصیل اقبال داریم . گفت : دانشگاه آزاد .
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 11:58 بعد از ظهر توسط هادي |
و اما عشق...
نیست . نمی دونم چه موقعی از روزه ساعت چنده گوشام سوت می کشن سرم گیج می ره وای خدا دارم دیوونه می شم فقط دستامو محکم رو گوشام فشار می دم و از اتاق تلو تلو خوران می یام بیرون . تو حیاط وایسادم به شدت داره بارون میاد و لرز گرفتم . نیست . میام تو کوچه . بغض داره گلومو پاره می کنه . نفسم بالا نمیاد . چشام اونقدر خیسن که هیچ جا رو نمی بینن . از شدت درد رو زمین افتادم . صدای سوت گوشام قطع شد ولی هیچ چیزی نمی شنیدم انگار کر شده بودم . هیچ احساسی نداشتم فقط بوی کاه گل خیس دیوارهای کوچه رو حس می کردم و نوازش قطره های بارون رو صورتم . انگار می خواستن منو دلداری بدن . اما عکس صورتت یه لحظم از ذهنم بیرون نمی رفت . تمام نیرومو جمع کردم تا سرمو از رو زمین بلند کنم و برایه آخرین بار آخر کوچه رو نگاه کنم شاید ببینمت ولی نتونستم . چشام سیاه میشدن سیاه و سیاه تر تا جایی که دیگه هیچ جا رو نمیدیدم .پلکامو رو هم گذاشتم تا برایه آخرین بتونم تصورت کنم . سیاهیه چشام یواش یواش داشت سفید می شد . اینقدر سقید شد که چشامو میزد . توی اون سفیدی یه لحظه حس کردم که صورتتو دیدم .
+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 3:44 بعد از ظهر توسط هادي |
و اینک آخرالزمان !!!
 می گن آخر الزمان نشانه هایی داره برا خودش مثلن آسمون به زمین میاد زمین میره آسمون دوتایی میرن دوتایی میان و غیره که حتمن تا حالا به گوشتون خورده . اما تو مملکتمون هم داریم نشانه هایی از این آخرالزمان میبینیم مثلن از اینجا دکتر مهندس با تخصص قلب و طراحی خودرو به دیگر کشور های معلوم الحال !! صادر می کنیم و کارگر افغانی و پاکستانی با فوق تخصص آجر انداختن و قیر گونی وارد می کنیم یا وقتی بالای نصف مردم ایران از نظر معیشتی و اصطلاحن نون شب تو مضیقن مسئلان اعلام می کنن که معضلی به نام گرانی و فقر اصلن تو ایران بلکل وجود خارجی نداره و اینها همه ساخته و پرداختیه شبکه های خارجی و دشمنانه . یا یکی از مسولان اشاره می کنه که بزرگترین مشکل آمریکا که باعث نگرانی مردم آمریکاست ارزون بودن مسکن در این کشوره . شو های تلویزیونی به نام بیست و سی ویا نوزده و پانزده و یا چه می دونم بیست و شیش و هفتاد و ... به راه می افته که فقط کارشون این شده که این و اونو تخریب کنن یا از زلزله و آتشفشان و طوفان و ترنادو تو کشور هایه معلوم الحال و بزرگنمایی اختراع و اکتشاف های آبکی چهارتا جوجه دانشجو تو دانشگاه آزاد علی آباد کتول که اساسن هیچ فایده ای جز صلح آمیز بودن ندارن . حالا فکر کنم وقتشه که تو نشانه های آخرالزمان یه تجدید نظری بکنیم .    
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 11:42 قبل از ظهر توسط هادي |
راز زندگی
پیر مرد در اتاق نیمه تاریک روی یک صندلی چوبی نشسته بود و در حالی که به سختی نفس می کشید  زیر لب چیزی زمزمه می کرد :

می رویم  می آییم می بریم  می آریم  بد در این پیچ و خم زندگی گم شده ایم

می خندیم می گریم می ترسیم می زنیم می خوانیم  می نویسم     بد در این پیچ و خم زندگی گم شده ایم

می خریم می فروشیم   می نشینیم می ایستیم  بد در این پیچ و خم زندگی گم شده ایم

می کاریم   می بریم   می سوزانیم  می زنیم می خوریم می پریم بد در این پیچ و خم زندگی گم شده ایم

می اندیشیم  می فهمیم  می فهمانیم بد در این پیخ و خم زندگی گم شده ایم

می خریم می پزیم  می خوریم می تراشیم  می خراشیم  می فراشیم  بد در این پیخ و خم زندگی گم شده ایم

پیرمرد اینها را زیرلب گفت و با حالتی بی رمق عینک ته استکانیش را در آورد و روی میز گذاشت و به آرامی سرش رو روی میز گذاشت و برای همیشه به خواب رفت . چند لحظه بعد طفلی چند ساله در چوبی بزرگ اتاق را با صدای جیر جیر بلندی باز کرد و داخل شد . طفل بروی صندلی روبروی پیر مرد نشست و عینک پیر مرد را به چشمانش زد و شروع کرد به زمزمه کردن :

می رویم  می آییم می بریم  می آریم ...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 10:40 قبل از ظهر توسط هادي |
اندر مزایای هَوَنگ سان .
عالم دانشجویی عالمی است بس عجیب و بس غریب .

آزمونی در پیش رو داشتم به حد اعلا دشوار و بنده هم که از عقل و خرد فقط در حد کفایت برای اوامر روزمره  در چنته داشتم .

 حیران و سرگردان و سر در جیب مراقبت فرو برده که چگونه با این معضل مقابله کنم ولی هیچ روشی گویی کارساز نبود که به سان یوزی از جا پریده و به سراغ شیخ اجل رفتم وپس از کسب اجازه دخول به آستان کبریایی ایشان شرف یاب شدم .

 شیخ بسیار خاموش و آرام بود و اندر خواندن کتاب حری باطر نسخه سابعه آن چنان مستغرق که گویی از این عالم خاکی به جد دل بریده و به مرحله انقطاع رسیده . در همین احوالات بود که گفتم یا شیخ اگر رخصت می دهید معضلی بس بزرگ وبه غایت غریب را به استحظار برسانم که کلید رفع آن تنها در دستان مبارک شماست . شیخ به نشانه  تایید سری تکان داد و سر از آن کتاب مذکور برداشت و با آن نگاه نافذش در دیدگانم نگریست و منتظر . گفتم یا شیخ مرا آزمونی در پیش است به غایت دشوار که اغیار در فرنگستان آنرا کوییز نامند و بنده حقیر در مقابل آن ناتوان مینمایم .

 شیخ درنگی کرد و از زیر ابای خود وسیله بیرون آورد به سان هونگ و آنرا در دستم قرار داد . گفتم یا شیخ مرا تا کنون با سحر و جادو کاری نبوده است لطفا بنده را عفو نمایید و راهکاری درخور حال درویشان عرضه بفرمایید . شیخ اجل با نگاه نافذش لبخندی زد و گفت ای پسر این را که میبینی و در دستان توست موبایل نامی است حاوی کارت سیم پارس سلول . آنرا در ردای خود گذار و به آزمون برو . در اوقاتی که احساس نمودی سولات آزمون بر تو مستولی یافته دستی بر آن بیاسای تا پاسخ آن سوال بر روی آن ظاهر گردد .

گفتم یا شیخ گره از مشکلم گشودی و آنچنان سرمست شدم که دامنم از دست برفت و از یاد بردم که دامنی پر کنم از موبایل هدیه اصحاب را . سرمست و شاد و با کسب رخصت از شیخ آستان کبریایی شیخ را ترک گفتم و به سان طفل گریز پای تا مدخل دانشکده را دوان دوان و گاه خرامان رفتم .

در آزمون با خیالی آسوده جلوس فرموده بودم و منتظر فرصتی مناسب برای اجرای اوامر پلید و اهریمنی شیخ . بالاخره فرصت مناسب فرا رسید و آن هونگ سان را از زیر ردای خویش بیرون کشیده و دستس بر آن ساییدم به دور از نگاه سنگین مراقبان اما رویدادی پدیدار مشد . دگر بار دستی بر آن ساییدم تا پیغامی بمانند وحی بر آن ظاهر شد : نو نت ورک ...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 10:46 قبل از ظهر توسط هادي |
ترک ما کردی ، برو همصحبت اغیار باش

 

         یار ما چون نیستی ، با هر که خواهی یار باش 

                                                      «وحشی بافقی»

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:50 قبل از ظهر توسط هادي |
محسن نامجو سوره شمس را با موسيقي خواند!
اين خواننده پاپ ايراني اخيرا سوره شمس را به صورت وهن آميزي در قالب آهنگ خوانده است.
به گزارش خبرنگار «جهان»، محسن نامجو خواننده پاپ ايراني اخيرا سوره شمس را در قالب آهنگ خوانده است كه سي دي صوتي آن به صورت زير زميني در حال پخش است.
 
جهان نیوز
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:30 قبل از ظهر توسط هادي |
تاسف كمال تبريزي از حذفيات «شهريار»
كمال تبريزي خبر داد: بدون اطلاع، از حدود 60 دقيقه قسمت نوزدهم سريال «شهريار»، فقط هفت دقيقه را به نمايش در آوردند.

اين كارگردان ضمن اشاره به قسمت اخير پخش‌شده از سريال «شهريار» در جمعه‌ گذشته به ايسنا گفت: معمولا بر روي حذفيات سريال «شهريار» اگر قرار بود جمله‌اي، يا تصويري كوتاه شود با هماهنگي بين بنده و مهدي فرجي(مدير شبكه دو سيما) اتفاق مي‌افتاد؛ چون از ابتداي ساخت توافقاتي انجام داديم كه هرگونه تغيير ايجاد شود، با من درميان بگذارند.

وي تصريح كرد: اما براي اولين‌بار در جمعه‌اي كه گذشت، از قسمت نوزدهم سريال «شهريار» با تايم حدود 60 دقيقه فقط هفت دقيقه به نمايش درآمد و بيش از 50 دقيقه‌ي سريال از سوي «سيمافيلم» حذف شد؛ بنابراين از قسمت نوزدهم فقط 6 تا 7 دقيقه به اضافه قسمت بيستم، به‌عنوان قسمت 19 پخش شد و بسياري از موضوعات عاشقانه‌ي بين شهريار و همسر وي (عزيزه) حذف شده است.

تبريزي يكي از دلايل عمده اين اتفاق را مربوط به نامه‌ اعتراض‌آميز يكي از دختران شهريار به رييس سازمان صدا و سيما دانست و گفت: اين نامه براي رييس سازمان صداوسيما نوشته شده و باعث شده مسوولان سازمان نسبت به اين سريال با احتياط رفتار كنند.

براساس اين نامه بنده جلسه‌اي با مسوولان سيما فيلم داشتم و بندبند موارد را توضيح دادم و دوستان در اغلب موارد قانع شدند. اما به يك‌باره به زيباترين صحنه‌هاي قسمت نوزدهم كه رسيديم اغلب صحنه‌ها حذف شد.

تبريزي اين روند را براي پخش اين سريال تاسف‌برانگيز دانست و گفت: اين اتفاق بدي براي من بود؛ بنابراين سعي خواهم كرد كه در مجامع فرهنگي و دانشگاه‌ها قسمت نوزدهم سريال را به طور كامل پخش كنم تا حداقل يك عده از مردم كه علاقه‌مند، اين بخش را كامل ببينند.

اين كارگردان خاطرنشان كرد: مواردي كه از بخش نوزدهم سريال حذف شده مساله مميزي نداشته، بلكه مربوط به اعتراضات يكي از دختران شهريار است.

او اظهار اميدواري كرد كه براي دو قسمت باقي‌مانده اتفاقي نيفتد و افزود:در صورت تكرار، سريال را هم در مجامع فرهنگي و دانشگاهي نمايش خواهد داد. چون سريال ساخته‌ شده هيچ ادعاي براي نمايش همه‌ي واقعيت‌هاي زندگي شهريار ندارد و اساسا تاكيد بر واقعيات از طريق فيلم مستند اتفاق مي‌افتد، در حالي كه سريال «شهريار» يك اثر نمايشي است و اساسا اين امكان وجود نداشت كه ما به همه‌ جزييات زندگي «شهريار» بپردازيم.

وي تصريح كرد: خانواده‌ي محترم شهريار از ابتدا در جريان ساخت اين سريال قرار داشتند و با سفري كه من و آقاي اردشير رستمي قبل از آغاز تصويربرداري به شهر تبريز داشتيم با فرزند شهريار آقاي هادي بهجت تبريزي به گفت‌و گويي مفصل در اين زمينه نشستيم كه نوار ضبط شده‌ي اين گفت‌وگو نيز موجود است.

متاسفانه در آن دوره هيچ يك از دختران شهريار حاضر به گفت‌وگو با ما نشدند و نسبت به ما كم لطفي كردند؛ صرفا گفت‌و گوهاي آقاي هادي بهجت تبريزي و بقيه‌ي اساتيدي كه در تبريز حضور داشتند و با ما گفت‌و گو كردند مبناي اصلاحاتي شد كه بر روي فيلم‌نامه‌ي نهايي انجام داديم.

وي اعلام كرد در يك فرصت مناسب با حضور عوامل اين سريال در ايسنا، توضيحات كاملي درباره‌ي مجموعه‌ي «شهريار» ارائه خواهد داد.
 
منبع : تابناک دات آی آر
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:8 قبل از ظهر توسط هادي |
سوژه یابیم کاره سختیه !
انگار اگه خدا بخاد میخام یه چیزایی بنویسم  البته اگه حمید نمیگفت یه چیزی بنویس عمراْ حالا حالاها به خودم تکونی نمی دادم ولی حالا که انگار قضیه حیثیتیه شده و  نکه منم کپسول استعدادم بلکمم آمپولش (اونم از نوع غیر وریدیش ) باید هر جور شده یه چیزی بنویسم .

خوب حالا تازه دردسرا انگار شروع شده چون نمی دونم چی بنویسم و دچار شورتج سوژه (بخانید کمبود موضوع) شدم . خب دیروز که با هوشنگ بی مخ رفته بودیم بیرون ازش یه سوژه خاستم ولی مخ اونم انگار از من تعطیل تر بود . خلاصه سوار اتوبوس شدیم و تمام صندلی های اون با آدمای جورواجور پر شده بود به ذهنم رسید که از اونا یه کمکی بگیرن حداقلش اینه که اونا چنتا پیرن از  من بیشتر پوشیدن!

روبروی ما دو پیرمرد نشسته بودند و پشت سر اونام دوتای دیگه . به اونی که روبروم نشسته بود گفتم که یه موضوع خوب به من پیشنهاد بده اونم نه گذاشت نه ورداشته گفت : احمدی نژاد . با گفتن این حرف پیرمرد بغلیش که تمام این مدت داشت چرت میزد با شنیدن این کلمه ییهو از جاش پرید و چشتون روز بد نبینه شروع کرد از اقتصاد و گرونی گرفته تا طرح امنیت اجتماعی همه رو به ظرافته هرچه تمام تر به چالش کشید و هرزچند گاهیم برای اثبات حرفاش از فیش حقوقی بازنشستگی و دفترچه بیمه و کوپون و ما یحتوی جیبش کمکی می گرفت ولی از اونجایی که طبقه محترم مرفه بی درد جامعه رو اصولاْ با این چنین مقولاتی کاری نیست برای رفع تکلیف هر ده ثانیه یه بار منو هوشنگ بی مخ یه سری به نشانه تایید تکون می دادیم تا اینکه بحث داشت به جاهای باریکش می کشید که پیرمرد در عین ناباوری بلیطشو از جیبش بیرون درآورد و در حالی زیر لب غر می زد با عجله پیاده شد . آخخخخیییش. 

 در صندلی عقب تر آنها که دو پیرمرد دیگه نشسته بودند یکی از اونها که مو و ریش سفید بلندی داشت  در بین صحبت های اون پیرمرده سرشو جلو ما آورد که چیزی بکه اما نیدونم چرا نمیگفت بعد از پیاده شدن پیرمرد هم چند باری به چشام زل می زد و می خاست چیزی بکه ولی نمیگفت . منم که متوجه شده بودم بهش نگاه میکردم تا بگه ولی نگفت تا اتوبوس تو استگاه وایستاد و یر مرد بلند شد و با بلند شدنش دیدم که یه دست کت و شلوار سفید و یه پیرن سفید خیلی تمیز به تن داره . موقع رد شدنش با دستش چند ضربه ای به شونم زد و پیاده شد . نفهمیدم منظورش چی بود . هوشنگ بی مخ ازم پرسید می شناختیش بهش گفتم:آره .

بعد از این همه ماجرا مام به ایستگاهمون رسیدیم و پیاده شدیم . و من که هیچ سوژه ای برای نوشتن نداشتم تصمیم گرفتم از همین سوژه گردی به عنوان سوژه استفاده کنم .

یا حق

 

+ نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 10:0 قبل از ظهر توسط هادي |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا